بازی خاطرات شب عيد

 تو حساب کتاب های درب و داغون من که هنوز تا عید خیلی مونده ( اخه اینجا بوی عید نمیاد!) به هر حال مثل اينکه من هم به بازی خاطرات شب عيد دعوت شدم که تکرار تجربه بازی شب يلداست و بايد جالبترین خاطره تعطیلات نوروزی  یا چهار شنبه سوری  رو که تجربه کردی بنویسی و فقط از ۳ نفر دیگه دعوت کنی که اونها هم بیان تو این بازی ( ياد پيک شادی افتادم و تکاليف عيد!)

برای من که هميشه عيد پر از خاطرات خوب بوده ( دقت کنيد ها!‌ بوده! اينجا تو غربت که همچين خاطرات خوبی از عيد ندارم...بيشتر دلتنگيه تا 02.gif... بگذريم)... خلاصه از امتحانای ثلث دوم و بوی عید و خونه تکونی و از زیر کار های خونه در رفتن گرفته تا خروار خروار خريد های ميوه و شيرينی مامان بابا و من و خواهرم تو کف عيدی های درراه و بعدش زير نظر گرفتن ويترين اون اسباب بازی فروشی سر تجريش (که اخرین باری که از جلوش رد شدم بقالی شده بود!!) برای انتخاب اينکه با عيدی های نگرفته چی بخريم... ااااااي يادش بخير!!!  29.gif

جالبترین خاطره از عید که الان یادم میاد اینه: (یه کم پیچیدست خوب دقت کنید!!)
نوروز ۸۲ بود فکر کنم. همون سالی که امریکا به عراق حمله کرد. دسته جمعی رفته بودیم شمال. مثل خیلی عید های دیگه... با این تفاوت که اون سال اولین سالی بود که من و لوئی با خانواده هامون اونجا بودیم. اون موقع با هم نامزد بودیم... ویلای اونا خیلی بزرگ بود ۲ طبقه کاملا مجزا و فول!!! ما هم  ۳-۴ خانواده می شدیم... مثل هر سال شلوغ پلوغ می کردیم. ولی حواس همه تقریبا همش به اخبار بود و وضعیت عراق رو دنبال میکردن.
مامان بابای ما همچ کدوم تعصبی نیستن ولی دیگه نه اینطور که مثلا ما با هم بریم حموم!!!! 13.gif
اره خلاصه اون روز برای ناهار بساط کباب و منقل رو علم کرده بودیم و همه حسابی بوی دود گرفته بودیم...  من قبل از ناهار رفتم یه دوش بگیرم. به مامانم یواشکی گفتم تا ناهار رو بکشید من اومدم و رفتم طبقه بالا. از اون ور نگو لوئی هم همین تصمیم رو میگیره (چه تفاهمی!!!) ‌به باباش میگه و میاد بالا ولی چون میبینه مامان بزرگ من ( که گوشاش کمی سنگینه) داره تو اتاق حموم دار  نماز میخونه میره حموم پائین. خلاصه ناهارو میکشن و همه میگن اینا ( یعنی ما) کوشن؟؟‌ مامان من و بابای لوئی همزمان اعلام میکنن که ما رفتیم حموم(!!)‌ و یه طورایی ضایع میشه! خصوصا وقتی مامان بزرگ من میگه که من که صدای اب از حموم نشنیدم... کجا رفتن حموم؟؟؟!!
خلاصه طوری شد که تا ۲ هفته بعدش که اونجا بودیم خواهرم وامیستاد دم در و من میرفتم حموم!!!‌ لوئی هم که از خجالتش اصلا حموم نرفت!

این بود جالبترین خاطره من... من هم از هیرودیا و  mimes2 و  زيتون دعوت میکنم تو این بازی شرکت کنن. 01.gif

 apple_tree.gif

              راستی عید همه پیشاپیش مبارک!!!49.gif

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mimes2

من کلی نوشته بودم ولی قاطی شد

mimes2

من سال کنکورم توی یک آپارتمان 3 طبقه بودم که طبقه 3 ما بودیم طبقه 2 داییم و طبقه1 مادر بزرگم. اون زمانها مد بود بچه کنکوری سال آخر عیر جایی نمیره. عالم وآدم مسافرت بودن من مونده بودم و مامان بابا و دایی و مادر بزرگ. اینا هم بالاخره باید 100 جا میرفتن اونم لشکری و فامیلی. خاطره من بر میگرده به یه شبی که همه رفته بودن عید دیدنی منم محکوم به خونه موندن و درس خوندن

mimes2

در اوج درس خوندن زنک یدن که آش نذری آوردیم دم در بیاین بگیرین. من شکمو هم پله ها رو 10 تا یکی میپریدم. فک کنم 3 طبقه رو تو 10 ثانیه آمدم. تا رسیدم دو اوندری که رو به حیاط باز میشد(خونه شمالی بود). مادر داستان از تری جون پسرش نتنها در رو قفل کرده بود بلکه با کلی صندلی و دسته بیل و اینا ظوری بود که حتی اگر در قفل هم نبود امکان خروج نبود. همین وضع شامل در پارکینگ هم میشد

mimes2

من که نتونستم به آش اونشب برسم ولی حتی اگه خونه آتیش هم میگرفت بنده باید آتیش رو به فرار ترجیح میدادم چون تنها راه فرار پنجره طبقه 3 بود. خلاصه رفتم بالا با لب و لوچه آویزون و عصبانی یادم نیست نون پنیر خوردم یا یه همچین چیزی. من و آش فاصله مون طول حیاط بود که بهم نرسیدیم. من آفریده شدم برای دوییدن و نرسیدن البته در بعضی موارد.

mimes2

الان هم که 4 سال کانادا هستم آش درست درمونی گیرم نمیاد. ایران هم که میرم وسط تابستون کسی آش نمیپزه. خلاصه یاد آشهای ایران بخیر با پیاز داغ و کشک. سماور برقی مامان بزرگ. نوه ها همه جمع تو سر و کله خودمون بزنیم و آش همدیگه رو کش بریم. فعلا" که به اجبار یا اختیار هر کدوم یه گوشه دنیا حسرت یه ظرف آش مامان عالی( مادر بزگ من اسمش عالیه هست، بهش میگیم مامان عالی که اینم داستان درازی دارهو اگر مسابقه اسم مامان بزگا شد میگم) ممنون از سرکار خانم نو عروس

هيروديا

سلام نو عروس جون چه با حال بود ! خاطره ی با مزه ای بود! عزيم مرسی که از من دعوت کردی.اما من خاطره های خوبی از نوروز و تعطيلاتش ندارم خوشحال شدم کامنتت رو ديدم.باز هم فکر ميکنم ببينم سالی بوده که واسه من خاطره انگيز باشه يا نه! مرسی عزيزم شاد باشی بازم ممنونم

mimes2

ممنون اکر اجازه بدید بدون اینکه تو وبلاگ بزارم جور دیگه تبلیغ کنم. تمام سعی خوردم رو می کنم که کسایی رو پیدا کنم که بیاد خاطراتشون رو بگن

مجيد

سلام دوست عزيزم ... بازگشت همه بسوی اوست ... من از طرف خودم شمارو به وبلاگ يکی از دوستانم که به تازگی برادر عزيزش را در سانحه تصادف از دست دادن برای عرض تسليت دعوت می کنم . خواهش می کنم حتما برای شادی روح آن جوان ناکام به اين وبلاگ رفته و فاتحه نثار کنيد ... http://www.shokk.persianblog.ir

زيتون

چه خاطره‌ی بامزه‌ای بود اون حموم رفتنتون و ممنون که منو دعوت کردی

هيروديا

سلام عزیزم من رو ببخش. اصلا خاطرات خوبی ندارم! وبلاگم به روز شد! تاريخ به روز رسانی: روز شنبه، 12 اسفند،ساعت۶:۰۲ صبح!