نوعروس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
دنیای مادر بزرگ...

دوباره می خوام از مادر بزرگم بگم... از زندگی کمرنگش که با درد پا و کمر و فشار خون و قرصهای رنگارنگ تو کیسه های نایلونی و از همه مهمتر با یه تنهایی بززگ همراه شده... مادر بزرگ تو خونه خودش حالا تنها زندگی میکنه... از اینکه هر ماه خونه یکی از بچه هاش باشه خسته شده... وقتی شنیدم به خونه خودش برگشته دلم ریخت... از وقتی شریک زندگیش رو که پنجاه و چند سال با هم زندگی کرده بودن تو همون خونه از دست داده بود به اون خونه بر نگشت... واسه همین دلم ریخت... واسه همین حالم گرفته شد..
بهش زنگ زدم تا شاید کمی از شیشه های قصر تنهاییش رو بشکنم.
 صداش از پشت تلفن میلرزید... واقعا انگار شیشه تنهاییش رو شکسته بودن. صدای من رو بالاخره شناخت... و چقدر خوشحال شد!! از حالش پرسیدم... میگفت خوبه ولی خسته بود... خیلی حرف زدم باهاش... احساس میکردم چقدر ازش دورم. تو حرفاش دستم اومد که از زندگی خسته شده...یه طورایی می گفت که دیگه از زندگی چیزی نمیخواد و عمر خودش رو کرده. بهش گفتم مامان بزرگ چه حرفا میزنی... هر روز که صبح بیدار می شی ومی بینی که رو پای خودتی باید خیلی خوشحال باشی... چطور از زندگی خسته شدی؟خیلی ها امروز نتونستن طلوع خورشید رو ببینن....  خواستم یه کم دلگرمش کرده باشم... 
 گلایه هاش از تنهایی و بی وفایی دنیا دلم رو شکست. کاش بهش نزدیکتر بودم تا میتونستم ساعتها پیشش بمونم و باهاش حرف بزنم... چقدر دلم میخواد یه روز تموم کنارش بشینم و از جوونی هاش و زندگی اون دوران ازش بپرسم... از کسایی که بیشترشون دیگه نیستن و فقط تو خاطرات دوران بچگی من یه تصور کمرنگ ازشون مونده... باهاش گپ بزنم... یه طوری بهش بفهموندم که زندگی هنوزم قشنگه... باید باشه...  تا شقایق هست زندگی باید کرد....-ولی شقایق اون که دیگه نیست!!-
کاری از دست من واسه مادربزرگ بر نمیاد جز تماسهای تلفنی گاه و بیگاه و دعا های سر نماز...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/۳/٦ - نوعروس |لینک به نوشته