نوعروس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
افسوس...

چند روزه باهاش قهری... زیر بارون که قدم میزنی همش تو این فکری که چقدر ازش بدت اومده... همه کار هاش حالت رو به هم میزنه... حتی دیگه نمیخوای تو صورتش نگاه کنی..از بس باهاش بحث کردی خسته شدی... تحمل لج و لجبازی هاش رو نداری... از خودت می پرسی که چرا هر بار میخواید با هم حرف بزنید کار به جرو بحث و دعوا میکشه. چرا اصلا حرف همو نمی فهمید...  چرا این اشتباه رو کردی؟؟؟؟ دیگه بریدی... نمیدونی چکار باید بکنی... فقط افسوس میخوری... افسوس...
 از اون عشق و عاشقی پررنگ و پرسوز دیگه خبری نیست! خودت هم نمیدونی چطور شد... چرا همه چی اینطوری به هم خورد...اخه چطور می شه ادمها اینطور عوض شن؟
همش یاد حرف اون دوستت می افتی که میگفت: عشق و نفرت از یه ریشه ان. با خودت میگی: راست میگفت!!!
فکرهای زیادی از سرت میگذره. نمیدونی با کی حرف بزنی. نمیدونی اصلا با کسی حرف بزنی یا نه! پس چطوری باید این مشکل رو حل کنی؟ اصلا میشه حلش کرد؟

.... دیگه با هم غریبه شدید! الان ۳ ماه و ۲۳ روزه که از هم جدا زندگی میکنید. فقط شب ها تو یه خونه میخوابید... اونم جدا! مثل دو تا همخونه. روزها همینطور میگذرن. دیگه بهارم داره تموم میشه... از این  وضع خسته شدی... ولی نمی خوای بری باهاش حرف بزنی... اصلا!!

.... دیگه منتظر اونم نیستی که بیاید و باهات صحبت کنه. به این مدل زندگی عادت کردی. تا دیروقت سر کار می مونی چون کسی تو خونه منتظرت نیست. از هم باز هم دورتر و دورتر می شید. دیگه هیچی برات مهم نیست... خودتم نمیدونی این وضع داره به کجا میره... نمی خوایم بدونی....


.... پیغام روی پیغامگیر داغونت کرد... اون کی ازمایش داده بود؟؟؟  برای چی باید بره کلنیک لوکمی؟

انگار یه تیکه از تنت کنده شد... قلبت یخ زد... حس کسی رو داری که سر گنجشکی رو بریده.... حالا از خودت متنفری... خیلی زیاد... خیلی زیاد... خیلی زیاد...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٢/٢ - نوعروس |لینک به نوشته