نوعروس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
من برگشتم!ا

تصویر تو
گوشه ی تاریک مردم چشمم می لغزد
لرزان و نحیف
به آدمی می ماند هنوز
لکه ای که محو می شود،
از پس آخرین نفسهای این شب
تو کوچک شده ای یا من بزرگ
که می توانم اینگونه
با اشکی
از دیده
بچکانمت؟
اسیه ضیایی (دفتر شعر)


اول از همه میخواستم بگم که تو این مدت که من نبودم فقط ۱-۲ نفر از حالم پرسیدن که ازشون خیلی ممنونم. چه خوبه ادم وقتی از یکی مدتی خبر نداره یه حالی ازش بپرسه ( البته اینو کلی میگم ها)... خلاصه بابا یه کم معرفت! صفا صمیمیت!!!

این چند وقت که چند تا سفر کاری داشتم و خیلی گرفتار کارهای پایان نامه و اين حرفا بودم. بالاخره کم کم داره تموم میشه ولی پوستم کنده شد! از اون ورم از اون کمپانی بهم زنگ زدن که بیا و کارت رو شروع کن! همه چی بد جوری قاطی پاتی شده بود. از اینور یه خروار کتاب و مقاله و جزوه و از اونورم کار جدید و گرفتاری های مربوطه.  يکی دو هفته از خستگی اين بدو بدو ها مريض شده بودم. کله پا... ولی زمان چه زود ميگذره! چند ماهه ننوشتم؟‌!

اينقدر حرف دارم که نميدونم از کجا شروع کنم. تو اين مدت اينقدر سعی کردم اتفاقاتی که ميديدم رو ضبط کنم که حالا همه چی رو قاطی کردم! يه کم بايد فکرم رو مرتب کنم ببينم کی به کی بوده...پس برمیگردم 

 

....منتظر مترو بودم. از دانشگاه بر ميگشتم و حسابی خسته بودم. بالاخره قطار اومد و همراه جمعيت سوار شدم. تا اخر خط بايد ميرفتم برای همين سريع روی اولين جای خالی نشستم. اين وقت روز (يعنی دم غروب که اينجا موقع شام خوردنه) کمتر افراد مسن تو مترو هستن و ادم با خيال راحت می تونه رو نيمکت مترو جا خوش کنه!! وقت Rush Hourيا همون ساعت اوج ترافيک بود و ادمهای خسته منتظر بودن که زودتر به مقصد برسن. توی مترو معمولا Ipodدم رو خاموش ميکنم چون با صدای قطار صدا تو صدا ميشه.

خلاصه تو فکر کارهای فردا بودم که متوجه گفتگوی دو نفر شدم که رو نیمکت پشتی من نشسته بودن. یه زن و مرد. صدای نافذ و پر حرارت مرد توجهم رو خیلی جلب کرد و ناخوداگاه گوشهام تیز شد. با انگلیسی خیلی خوبی حرف میزد ولی لهجه نا اشنایی  داشت . صدای مرد اینقدر با نفوذ و پر حرارت بود که خیلی به بحث توجهی نکردم.  تو ذهنم داشتم چهره برازنده ای برای اين صدا مي ساختم... صداش محکم بود...قوی و مردانه... بايد قد بلند باشه.. شايد کمی سبزه...اصلا نمیشد برگردم تا چهرشونو ببینم و این کنجکاوی بی دلیل رو ارضا کنم.

(گاهی خودم هم از این فضولی هام خنده ام میگیره! یه بار تو اتوبوس یه اقایی روبروم نشسته بود و خیلی شبیه پسر یه فامیل دورمون بود که میدونستم تو کانادا اقامت داره. تقریبا از اول خط که سوار شده بودم روبروی من  نشسته بود و چشم تو چشم بودیم.. وسط های راه این فضولی من رو حسابی کلافه کرده بود. بالاخره دل رو زدم به دریا و ازش پرسیدم: Excuse me sir, are you Iranian By any chance?   اونم بنده خدا کف کرد!!‌ و گفت که نه!!! ایرانی نیست. و من تا وقتی که به مقصدم رسیدم و پیاده شدم زیر نگاه های متعجبش اب شدم! خدا خدا میکردم زود پیاده بشه ولی این اتفاق هیچوقت نیافتاد!! اگه هوا اونقدر سرد نبود خودم چند تا ایستگاه زودتر پیاده می شدم...  چشمم کوووور!!!‌ بعدش که پیاده شدم و کمی فکر کردم دیدم طرف خیلی هم شبیه اون بابایی که من فکر میکردم نبود!!! می مردی خفه میشدی دختر؟؟؟؟!!!!)

 اره میگفتم! خيلی دلم ميخواست صاحب اين صدای نافذ رو ببينم و زنی که باهاش بود رو برانداز کنم و بخودم بگم : مردم چه شانسی دارن!!!

بالاخره ۲ تا ايستگاه قبل از من پياده شد. از پنجره قطاری که داشت سرعت ميگرفت ديدمش... صاحب اون صدای قشنگ کيف سياهش رو با انگشتای خيلی کوتاه و کلفتش به دست گرفته بود که با هر قدمی که با پاهای کوتاه و نابرابرش بر ميداشت تقریبا به زمین کشیده می شد...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/٦ - نوعروس |لینک به نوشته