نوعروس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
دنیای مادربزرگ

اول از همه بگم که امیدوارم که از قالب جدید خوشتون بیاد. راستش دیگه خیلی احساس نو عروسی(!) ‌نمیکنم!‌ اخه چند نفر بعد از ما ازدواج کردن و فکر می کنم دیگه کهنه عروسم  تا  نو عروس!  این شد که بساط گل و بلبل رو جمع کردم!‌  البته نمی خوام اسم وبلاگ رو عوض کنم.. باشه سال دیگه!!


 امروز که زنگ زدم ایران خونمون مامانم خونه نبود و مادر بزرگم گوشی رو برداشت!‌ خیلی وقت بود باهاش صحبت نکرده بودم. از شنیدن صداش خیلی خوشحال شدم. با مامانم کاری داشتم و به مادر بزرگم گفتم که به مامانم بگه که بهش ایمیل میزنم. طفلی گفت اها! ‌با اینترنال ( همون اینترنت!) بهش زنگ میزنی؟؟؟!!!‌ گفتم اره! بگو مامان چک کنه..  خلاصه گفت باشه و بعد یه ۱۰ دقیقه خداحافظی کردم...  تا عصر تو فکر مادر بزرگم بودم.. طفلی چه پیر شده... ۴-۵ دقیقه طول کشید تا اسم همسرم یادش بیاد که حالش رو بپرسه... از صبح دلم گرفته...

 بچه که بودم همیشه فکر می کردم که مادر بزرگم از اول عمرش همینطور پیر بوده با همون گیسهای سفید و چشمهای ریز و عینک ذره بینی! اصلا نمیتونستم تصور کنم که اون هم یه روزی جوون بوده خوشگل بوده و جوونی کرده. بعدا که بزرگتر شدم (البته کمی!) فکر میکردم که حتما مادربزرگم تو جوونیش هم همینطوری با وقار بوده و کم حرف و سر به زیر و محرم نا محرم سرش میشده و....از این حرفا.... ( تازه حالا فهمیدم که ناقلایی بوده واسه خودش و با پدربزرگ خدابیامرزم دو تایی فرار کرده بودن!!!! و بعد از کلی ماجرا با هم ازدواج کردن... بله؟؟؟؟؟؟؟........!!! بله!


نمیدونم ادم چه حالی میشه وقتی پیر میشه و می بینه که همه اعضای خانواده و اطرافیانش از دنیا رفتن. نه پدرو مادرش باهاش هستن نه خواهری مونده نه برادری نه فک و فامیلی... نه دوستی... فقط خودشه و بچه هاش و نوهاش و یه دنیای خیلی متفاوت... دنیایی که هیچیش مثل دنیای قدیمی اون نیست! و ادمهای .. چطوری بگم... غریبه... غریبه که نه... بهتره بگم .. ادمهای تازه.... اونوقت اونه و یه سینه پر از راز و قصه و خاطره!‌  ادم ها اون ادم های سابق نیستن...هیچکدومشون خاطره های قدیمی که اون میدونه رو نمی دونن. کی میدونه وقتی مادربزرگ کنار حوض میشینه و شمعدونی ها رو اب میده به چی فکر میکنه؟‌ یا اون وقت هایی که ساکت از یه گوشه به بازی نوه هاش نگاه می کنه یاد کدوم دوست دوران بچگیش می افته؟‌


خدا وکیلی مادربزرگ های ما الان تو یه دنیای کاملا متفاوت زندگی میکنن. تا حالا فکر کردید که براشون چه سخته که تو دهه های ششم هفتم عمرشون مثلا بفهمن که اینترنت چیه و چطوری شده که همه میشینن پاش و با این اینترنال (همون اینترنت ما!) همش تلفن رو اشغال میکنن؟! حالا خدا کنه که به این زودی ها پای ادمها به ماه باز نشه!! وگرنه چطور این جور چیزا تو دنیای مادربزرگ می گنجه؟؟

از مادر بزرگ خیلی حرف دارم. بازم ازش حرف میزنم... فعلا تا بعد....



پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٩/٢٠ - نوعروس |لینک به نوشته