نوعروس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
غربت بی نشانی ما...

این اخر هفته مشغول نوشتن یه سری گزارش کار ازمایشگاهی بودم و در همون حال هم از سایت Iran Sima برنامه های تلویزیون ایران رو می دیدم. این دفعه برنامه های شبکه ۵ رو می دیدم و یه برنامه ای بود که در مورد بچه های بی سرپرست که تو شیرخوارگاه امنه هستن بحث می کرد. برنامه جالبی بود البته بگذریم که خیلی نقاط ضعف هم داشت که حالا من با اونش کاری ندارم.

 تو یه قسمت هایی گزارشایی از بچه های شیرخوارگاه نشون می دادن و با هاشون صحبت می کردن. اولش دوربین به بخش بچه های ۳ تا ۵ ساله رفت. طفلکی ها هر کی که می اومد تو سالن ( این دفعه دوربین وارد شده بود!)  میدویدن بطرفش و فکر می کردن که اومده از اونجا ببرتشون. نگاهاشون پر از امید می شد ولباشون پر از لبخند! هر کدوم یه طوری شروع می کردن به شیرین زبونی. انگاری می دونستن که باید تموم تلاششونو بکنن تا شاید یکی ازشون خوشش بیاد و از اونجا ببرتشون. شاید هم واقعا منتظر پدرو مادرشونن که یه روزی از در بیان و ببردشون  ( اینو چند تاشون گفتن!)... ولی این تب و تاب زیاد طول نمی کشید و با رفتن به اصطلاح مهمونا ( یا چی بگم..؟؟؟ مشتری ها؟؟؟؟) همه چی تموم می شد.  طفلکی ها در حالیکه لبخند رو لباشون خشک شده بود بای بای می کردن و می رفتن یه گوشه ای می نشستن. شاید تو صورت بعضیشون چیزی خیلی مشهود نمیشد و حتی هنوز می خدیدن و وانمود می کردن چیزی نشده.. اتفاقی نیافتاده..ولی تو دلشون چی می گذشت؟ نمی دونم! یعنی به این وضع عادت کرده بودن؟ نمی دونم!  

بعدش دوربین به بخش بچه های کوچیکتر رفت... وای خدا!!! طفلی ها!!! تو تخت هایی که دور تا دور اتاق خالی گذاشته بودن خوابونده بودنشون (از تخت های شیرخوارگاه متنفرم! اهنی ین.. سردن.. مثل زندان می مونن! بچه ها تو این تختها اصلا نمی خندن)... بعضی هاشون دستاشونو از لای میله های تخت دراز میکردن به سمت دوربین... ولی واقعا کی دست این بچه ها رو می گیره؟  

یکی از مربی ها حرف خوبی زد... گفت این بچه ها بیشتر از کمکهای مالی و غذا و لباس به خانواده نیاز دارن. میگفت حتی اگه این ساختمون یه خشتش از طلا باشه یه خشتش از نقره برای این بچه ها اغوش گرم یه مادر یا نگاه مهربون یه پدر نمیشه....واقعا این بچه ها مثل همه یه حریم خصوصی می خوان.. یه مادر خصوصی... یه پدر خصوصی...

این قضیه رو من که دور از پدرو مادرم هستم و طعم تنهایی رو اینجا چشیدم خیلی تاثیر داشت. ادم تا درد تنهایی رو خودش حس نکنه چیزی از عمق غم و درد این بچه های تنها نمی فهمه. اگه یه روزی وقتی دلت میگیره هیچ کس رو نداشته باشی که باهاش حرف بزنی ... کسی که بشه باهاش حرفای خصوصیتو بزنی... دلتو پیشش خالی کنی... تصور تنهایی این بچه ها برات کشنده است!!!!

اینقدر این موضوع فکرم رو مشغول کرد که گزارشم رو تموم نکردم.... تو دنیا موضوع های مهمتری از گزارش من هست.... چرا ما یکی از این بچه ها رو سرپرستی نکنیم؟ چی می شه که مردم از این بچه ها فرار میکنن؟ چرا حتی اونهایی که به فکر این بچه ها هستن هم به دادن پول و  غذا و لباس بسنده میکنن؟  چرا ما یکی از این بچه ها رو سرپرستی نکنیم؟ .... حتی اگه خودمون هم بچه داریم یا می خوایم داشته باشیم.... چرا ما یکی از این بچه ها رو سرپرستی نکنیم؟!!!

دوست دارم نظرتونو بدونم....شما چی فکر میکنید؟؟؟

.....

اگه دوست داشتید به این اهنگ Josh Gorban گوش کنید. بی ربط به موضوع بحثم نیست....

http://ladynwavsone.com/raisemeup.html


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۸/٢٧ - نوعروس |لینک به نوشته