نوعروس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
شب احيا در کانادا


يکی از شب های احيا رو امسال گفتم برم يه مسجدی جايی کمي از بار گناهام کم بشه! بالاخره يه مسجد ايرانی پيدا کردم و خلاصه رفتم. یه ساختمان ۲-۳ طبقه بود که ۲ طبقه اش رو برای ماه رمضان خالی کرده بودند. مثل اینکه هر شب ماه رمضان برنامه داشتن. خلاصه طبقه پائین مخصوص اقایان بود (که خدا وکیلی ساکت و مرتب بود) و طبقه بالا مخصوص خانم ها ( که شرحش رو میگم خدمتتون...).
 کمی بعد از افطار رسيدم البته من که روزه نبودم. همه پای سفره بودن و مشغول صرف افطاری که عبارت بود از چای و خرما و نون و پنير و اب ميوه و کلی مخلفات ديگه.  من که کسی رو نميشناختم رفتم تو و کاملا غريبامه يه گوشه ای نشستم.با خودم چند تا کتاب دعا برده بودم که اقلا یه دعایی بخونم.البته برخلاف انتظارم اونجا تا دلت میخواست قران و مفاتیح بود... جماعت تا چند دقیقه پیش روزه دار در کشاکش  لقمه ها بودند و مجلس کاملا ارام و بی نقص مینمود. با خودم گفتم واقعا اینجا شب احياش هم با کلاس و مرتبه. چی میشد تو ایران هم مردم به همین مرتبی بودن؟ خلاصه کلی خوشحالی کردم و افسوس خوردم که چرا شبهای قبل نیومده بودم که استفاده کنم.

اولین چیزی که بعد از چند قيقه باعث شد نتيجه بگيرم که زود قضاوت کرده بودم ديدن مقدار نون های نيم خورده و غذاهای حيفو ميل شده ای بود که پس از جمع شدن سری اول سفره به سطل اشغال رفت!!! و اين روند در طی ۲-۳ سری سفره های که به خاطر خانم فلانی و بهمانی پهن شد و جمع شد ادامه داشت. چيزی که از همه بيشتر حرص منو در مياورد اين بود که طبق عادت خيلی ها به هر بچه ۴-۵ ساله يه وعده غذای کامل ميدادن که مسلما بچهه نميتونست همشو تموم کنه و خلاصه مابقی به سطل اشغال ميرفت... اخه يکی نيست بگه بابا مسلمونا! شما که بدبختانه بچه ۳-۴ ساله رو هيچوقت ادم حساب نمی کنيد و همش ميگيد اين بچه است نمي فهمه چطور موقع غذا خوردن خصوصا از نوع نذری و مفتی که ميشه همون بچه رو جای ۱۰ نفر حساب ميکنيد؟؟؟!!!!!!!!!

من که فکر میکردم بعد از افطار دیگه اصل مراسم شروع ميشه کم کم کتاب دعام رو اماده ميکردم که ديدم نخير! تازه شام اومد!!! جاتون خالی چلوکباب با همه مخلفات!!! عزيزان حتی سماق و ساير جزئيات چلوکباب خوری رو هم فراموش نکرده بودن!!! بعضی خانمها به تصور اينکه چلوکبابی تشريف اورده بودن برای بدست اوردن سماق خودشونو از اينور سفره پرتاب ميکردن اونطرف!!!! ميخواستم بگم خانوم جون! شب احيايی سماق نخوری نميشه؟؟؟؟؟؟

به هر صورت مراسم شام هم تموم شد و بماند که باز هم کلی غذا حيف و هدر شد.
بعضی ها هم که مدام میگفتن اینجا غذا کمه و ۳-۴ تا غذا میگرفتن و یواشکی میذاشتن تو ساکشون!! اصلا فکر نمیکردم این صحنه ها رو اینجا هم ببینم!
 بعد از شام اولين اتفاقی که افتاد اين بود که جا تنگ شد!!!‌ ماشاا.. همه توپ توپ! بعد از اینکه سرو غذای خانومها تموم شد غذا دادن به اقایون شروع شد... کم کم تازه خانومها فرصت کردن ببينن که کی به کيه! يواش يواش حال و احوال کردن ها شروع شد و بحث گل انداخت...  از حرفای خاله زنکی گرفته تا بد گویی پشت سر قوم شوهر و پز چی چی رو از کجا خریدم و فلان مارک و فلان فروشگاه و..... خلاصه تا اقایون شام خوردن و اقای سخنران ۱۰-۱۲ بار تذکر داد که خانوم ها ساکت بشن بحث ادامه داشت...

يه گروه که کاملا مشخص بود که از اون دسته دانشجو های بورسیه دولت ایران هستن که ۱۰-۱۲ ساله اینجا دارن به اصطلاح تحصیل می کنن! طرف با پول مملکت اومده با زن و بچه اش ۱۰ ساله داره PhD می خونه!!!   از اخر هم تعهدشون رو با پولی که از دولت تو اين مدت گرفتن ميخرن و همينجا موندگار ميشن! از فرداش هم اقاهه ريشش رو سه تيغه ميزنه و خانومه هم اول کشف حجاب ميکنه. انگار نه انگار تا ديروز چادر چاقچول ميکرد! حیف از پول و سرمایه جوونهای مملکت که اینطوری هدر میره بعد یه عده باید سالها تو ایران پشت کنکور دکترا بمونن و کلی جوونم بیکار باشن اون وقت این اقایون اینجا همه جوره بخورن و ببرن و صفا کنن...

اون شب بابت خیلی چیزا تاسف خوردم! من که برای دل خودم رفته بودم... امیدوارم خدا درد همه دلها رو دوا کنه...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۸/۳ - نوعروس |لینک به نوشته