نوعروس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
مرا کش!!!

با این قانون جدید برای مبارزه با بد حجابی که تازگی دوباره تو ایران علم کردنش مشکلات منم مضاعف شده!!! تو دانشگاه که بودم خوب تو این ۲-۳ سال بچه ها هم من رو میشناختن و هم به بهترین طرز ممکن سعی کرده بودم شرایط ایران رو بهشون بشناسونم اونطوری که به نظر من هست... نه اونطور که تبلیغات نشون میدن.... خلاصه هر وقت خبری از این قبیل میشد و با مثلا محمود کوچولو حرفی میزد یه طوری سعی میکردم که قضیه رو توجیه کنم و اگه هم گاهی خودمم با اون قضیه موافق نبودم نظرم رو میگفتم و خلاصه میگذشت می رفت...   ولی از وقتی کارم رو اینجا تو این شرکت بزرگ شروع کردم همه چی فرق کرده... اینجا خیلی ها اطلاعاتشون خیلی از ایران و اسلام کمه(هنوز دقیقا نفهمیدم چرا؟!) و بقول معروف پرت پرتن... کلا ادمهای اینجا خیلی با بچه های دانشگاه فرق دارن و منم خیلی باید حرفام و حرکاتم رو کنترل کنم و مواظب باشم...
از وقتی دوباره این بحث حجاب مطرح شده حتی ادمهایی که با من تا حالا سلام علیک جدی هم نداشتن میپرسن که جریان چیه؟؟ و با عکس هایی که تو ‌‌BBC از بگیر بگیر های تهران دیدن با دهن باز ازم می پرسن چطور اونجا به شما زور میکنن که چی بپوشید چی نپوشید؟؟؟؟ و چطور بخاطر این موضوع جوونا رو دستگیر می کنن؟؟؟؟!!!!!! من چی میتونم جواب بدم؟؟ 

 از همه بدتر اینه که همه میدونن که من تا ۲ ماه دیگه می خوام برم ایران!! یکی از بچه ها میگفت نکنه بری اونجا دستگیرت کنن! اون یکی میگفت واقعا تو اونجا باید از اینا سرت کنی؟؟ جالبه رئیسم میگفت: حتما خوب خودتو بپوشون اونجا به حرفشون گوش کن که نگیرنت بمونی اونجا کار ما لنگ بمونه!!! ........... بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
چیزی که از همه بیشتر دلم رو سوزوند این بود که سر ناهار یکی از معدود بچه های شرکت که مثل من اهل امریکای شمالی نیست و اهل مراکشه -نمیدونم واسه ضایع کردن من یا چی؟- میگفت تو مراکش ما هم مسلمونیم ولی اینطوری حجاب رو زورمون نمیکنن و حتی تو ساحل هم میتونیم با بیکینی بریم و آزادیم... بعدش ازم پرسید: راستی تو ایران هم یه خانواده مثل ما همه تو یه ظرف و با دست غذا میخورن؟؟!!! ...........اه اه اه اه اه !!!! تازه افتخارم میکرد!!!! منم گفتم نه عزیزم ما با دست تو یه بشقاب غذا نمی خوریم...شما هم آزادید با بیکینی میرید لب ساحل -خوش به حالتون- واسه اینکه پول مفت نفت که ندارید که کلی شو بدزدن ولی بازم اونقدر باشه که با ته موندشن یه مملکت همچی کمو بیش بچرخه و مردمشم با دست از یه بشقاب غذا نخورن!! عزیزم اگه توریستا نیان مراکش مراکش رو کی بکشه؟؟؟؟؟؟


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٢/۱٥ - نوعروس |لینک به نوشته

افسوس...

چند روزه باهاش قهری... زیر بارون که قدم میزنی همش تو این فکری که چقدر ازش بدت اومده... همه کار هاش حالت رو به هم میزنه... حتی دیگه نمیخوای تو صورتش نگاه کنی..از بس باهاش بحث کردی خسته شدی... تحمل لج و لجبازی هاش رو نداری... از خودت می پرسی که چرا هر بار میخواید با هم حرف بزنید کار به جرو بحث و دعوا میکشه. چرا اصلا حرف همو نمی فهمید...  چرا این اشتباه رو کردی؟؟؟؟ دیگه بریدی... نمیدونی چکار باید بکنی... فقط افسوس میخوری... افسوس...
 از اون عشق و عاشقی پررنگ و پرسوز دیگه خبری نیست! خودت هم نمیدونی چطور شد... چرا همه چی اینطوری به هم خورد...اخه چطور می شه ادمها اینطور عوض شن؟
همش یاد حرف اون دوستت می افتی که میگفت: عشق و نفرت از یه ریشه ان. با خودت میگی: راست میگفت!!!
فکرهای زیادی از سرت میگذره. نمیدونی با کی حرف بزنی. نمیدونی اصلا با کسی حرف بزنی یا نه! پس چطوری باید این مشکل رو حل کنی؟ اصلا میشه حلش کرد؟

.... دیگه با هم غریبه شدید! الان ۳ ماه و ۲۳ روزه که از هم جدا زندگی میکنید. فقط شب ها تو یه خونه میخوابید... اونم جدا! مثل دو تا همخونه. روزها همینطور میگذرن. دیگه بهارم داره تموم میشه... از این  وضع خسته شدی... ولی نمی خوای بری باهاش حرف بزنی... اصلا!!

.... دیگه منتظر اونم نیستی که بیاید و باهات صحبت کنه. به این مدل زندگی عادت کردی. تا دیروقت سر کار می مونی چون کسی تو خونه منتظرت نیست. از هم باز هم دورتر و دورتر می شید. دیگه هیچی برات مهم نیست... خودتم نمیدونی این وضع داره به کجا میره... نمی خوایم بدونی....


.... پیغام روی پیغامگیر داغونت کرد... اون کی ازمایش داده بود؟؟؟  برای چی باید بره کلنیک لوکمی؟

انگار یه تیکه از تنت کنده شد... قلبت یخ زد... حس کسی رو داری که سر گنجشکی رو بریده.... حالا از خودت متنفری... خیلی زیاد... خیلی زیاد... خیلی زیاد...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٢/٢ - نوعروس |لینک به نوشته