نوعروس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
اعراب و اسرائیل!


اول بگم که اگه چند پست قبلی منو خونده باشيد جریان مصاحبه رفتنم رو نوشته بودم که چطور تو سالن انتظار سنگ رو يخ شده  بودم!!‌هه هه هه ... ولی ميدونيد چیه ؟؟!! ‌دیروز به من زنگ زدن و گفتن که ازت خوشمون اومده و خواستن که برای مصاحبه دوم برم. خیلی خوشحال شدم. مثل اینکه از پس بقیه اش خوب براومده بودم...

بعدش میخواستم اینو بگم که کم کم میخوام یه مقدار از تجریباتم از زندگی تو غربت رو اینجا بنویسم. اخه ادم وقتی تو خارج از ایران زندگی میکنه چشمش به خیلی مسائل باز میشه و یاد میگیره که درست قضاوت کنه و چطوری بگم ... دیگه یه سری حرفا رو یه ریز تو مغزش نمیکنن که براش ملکه ذهن بشه و همیشه رو تصمیم گیریش اثر بذاره و دیگه به خیلی چیزا بیخودی حساسیت نشون نمیده و به همه چی اتیکت نمیزنه ... اونوقته که ادم احساس ازادی میکنه. از این جهت که میتونه راحت فکر کنه و این مغز و به کار بندازه و دیگه فلان ادم تو لباس استاد یا هر کس دیگه سعی نمیکنه عقاید و برداشت های خودش رو تو مغزش تزریق کنه. به نظر من که این واقعا یه نعمتیه که ما تو ایران ازش بی بهره ایم! برای من که بیشتر عمرم تو ایران زندگی کردم این تفاوت خیلی محسوسه! برای همینه که دوست دارم در موردش حرف بزنم.

تو این هفته که گذشت چند تا از این مسائل رو دیدم که مغزم رو به کار انداخت و باعث شد به بعضی مسائل که از قبل تو ذهنم طور دیگه ای چیده شده بود بیشتر فکر کنم و  قضاوت درستی داشته باشم و همه رو با یه چوب نزنم و مثلا نگم که فلسطینی ها مظلومن (همه) و اسرائیلی ها بدن ( اونا هم همه!)

یک مورد که این چند روز اعصابم رو حسابی خورد کرده دیدن این حقیقته که یه سری افراد دارن از پول دولت ایران جیره میگیرن و اینجا تو کانادا کیف میکنن! حیف و میل شدن پول های مملکتمون بدست بعضی از این بچه های بورسیه کم بود تازه فهمیدم که کلی هم عرب و فلسطینی هم از این اخور دارن می خورن! جالبم اینه که با  وجود این بازم از ما ایرانی ها بدشون میاد و واسه ما چشم و ابرو میان... واه واه همینه نمک خوردن و نمکدون شکوندن! اینجا جمعیت مهاجرهای فلسطینی کم نیست و تا حالا با چند تاشون برخورد داشتم. نسل جوونشون که اصلا از نظر روانی مشکل دارن. تو یه مقاله خوندم که نوجوونای فلسطینی اکثرا دچار مشکلات حاد روانی هستن. نمونه اش رو دیدم... فقط اینو بگم که اصلا فکر نکنید که فلسطینی ها همه از دم مسلمونن و با خدا... نه بابا!  اونایی که تو تلویزیون نشون میدن همه اش فیلمه! اونا فقط یه عده ادمن که مثل بسیجی های ما جیره خور و مواجب بگیرن. اونایی که ما اینجا دیدیم خیلی هم اهل حال و صفا هستن و تا حد زیادی هم افراطی ( که من اینو به پای مشکلاتشون میذارم...) خودمونیم ولی بلایی که به سر  فلسطینی ها اوردن اینقدر بزرگ بوده که بیچاره ها کلا قاطی کردن. خوب اگه خانواده و پدرو برادر ادم رو جلوی چشمش بکشن معلومه که ادم قاطی می کنه. به نظر من اگه میخواین رگ و ریشه و بیخ و بن یه ملت رو بزنید همین کارو انجام بدید! تا ۱۰۰ سال هم مملکتشون داغونه!

حالا من نمی خوام برم تو بحث اعراب و اسرائیل و بیشتر تو جزئیات نمیرم... فقط بگم که از  فلسطینی ها دل خوشی ندارم ولی این باعث نمیشه که در مورد بلایی که داره به سرشون میاد بی تفاوت باشم( اون هم فقط از نظر انسانی) البته همه این جریان فقط مثال بود برای توضیح این قضیه که برای قضاوت درست باید همه جوانب رو در نظر گرفت و بعد تصمیم گرفت. حتی اگه از طرف دل خوشی هم نداشته باشی...اسون نیست ها!

---------------------------------------------------------

پی نوشت ۱ : این عکس رو که دیدم دلم برای مامانم تنگ شد :

 -------------------------------------

پی نوشت۲:

همونطور که گفته بودم نمیخواستم تو جزئیات قضیه وارد بشم ولی کامنت mimes2 رو که خوندم تصمیم گرفتم که یه پی نوشت دیگه به این پست اضافه کنم. به مساله خوبی اشاره کرده بود. درست همون چيزي که من میخواستم بگم. اينکه مثلا هیچوقت دولت ایران مساله جنگ فلسطین و اسرائیل رو از دید اسرائیل بررسی نکرده و اینطور نشون داده که همه اسرائیلی ها از دم  وحشی هستن و اینجور حرفا (گاهی هم بعضی ها پا را فراتر گذاشته و کلا یهودی ها رو با این چوب میزنن) یا اینکه در مورد جنگ دهه اول انقلاب عراقی ها هميشه مثل شيطان صفت تلقی ميشن و خلاصه از اين برنامه ها! راستش من نميدونم که عراقی ها چه فیلمایی از جنگ ساختن ( اصلا راستش نميدونم که سينما شون در چه حديه! اصلا سينما دارن بیچاره ها؟؟!!) ولی مسلما اونا هم از ما ايرانی ها دل خوشی ندارن. به هر حال باهاشون ۸ سال جنگيديم ( البته غلط کردن... اونا اول حمله کردن! چيز دیگه ای که من خيلی بهش فکر ميکردم اين بود که اون موقع ها وقتی ميگفتن که کشته های ما تو جنگ شهيد حساب ميشن از خودم میپرسيدم که کشته های عراقی ها چی؟؟ اونا هم شهيد شدن؟ اصلا جنگ مسلمون با مسلمون شهيد داره؟؟)

در مورد اسرائیلی ها من چيز زيادی نمی دونم شايد چون باهاشون برخوردی نداشتم (نمیخوام قضاوت کنم ولی کلا احساس خوبی بهشون ندارم! مثل همه گروه های افراطی دیگه)‌  ولی به نظر من کلا یهودی ها ادم های قابل تحسينی هستن. خيلی اينجا نمونه هاشو خیلی ديدم خصوصا تو دانشگاه. ادم ميتونه خيلي چيزا ازشون ياد بگيره... خيلی!


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٩/٢٦ - نوعروس |لینک به نوشته

دنیای مادربزرگ

اول از همه بگم که امیدوارم که از قالب جدید خوشتون بیاد. راستش دیگه خیلی احساس نو عروسی(!) ‌نمیکنم!‌ اخه چند نفر بعد از ما ازدواج کردن و فکر می کنم دیگه کهنه عروسم  تا  نو عروس!  این شد که بساط گل و بلبل رو جمع کردم!‌  البته نمی خوام اسم وبلاگ رو عوض کنم.. باشه سال دیگه!!


 امروز که زنگ زدم ایران خونمون مامانم خونه نبود و مادر بزرگم گوشی رو برداشت!‌ خیلی وقت بود باهاش صحبت نکرده بودم. از شنیدن صداش خیلی خوشحال شدم. با مامانم کاری داشتم و به مادر بزرگم گفتم که به مامانم بگه که بهش ایمیل میزنم. طفلی گفت اها! ‌با اینترنال ( همون اینترنت!) بهش زنگ میزنی؟؟؟!!!‌ گفتم اره! بگو مامان چک کنه..  خلاصه گفت باشه و بعد یه ۱۰ دقیقه خداحافظی کردم...  تا عصر تو فکر مادر بزرگم بودم.. طفلی چه پیر شده... ۴-۵ دقیقه طول کشید تا اسم همسرم یادش بیاد که حالش رو بپرسه... از صبح دلم گرفته...

 بچه که بودم همیشه فکر می کردم که مادر بزرگم از اول عمرش همینطور پیر بوده با همون گیسهای سفید و چشمهای ریز و عینک ذره بینی! اصلا نمیتونستم تصور کنم که اون هم یه روزی جوون بوده خوشگل بوده و جوونی کرده. بعدا که بزرگتر شدم (البته کمی!) فکر میکردم که حتما مادربزرگم تو جوونیش هم همینطوری با وقار بوده و کم حرف و سر به زیر و محرم نا محرم سرش میشده و....از این حرفا.... ( تازه حالا فهمیدم که ناقلایی بوده واسه خودش و با پدربزرگ خدابیامرزم دو تایی فرار کرده بودن!!!! و بعد از کلی ماجرا با هم ازدواج کردن... بله؟؟؟؟؟؟؟........!!! بله!


نمیدونم ادم چه حالی میشه وقتی پیر میشه و می بینه که همه اعضای خانواده و اطرافیانش از دنیا رفتن. نه پدرو مادرش باهاش هستن نه خواهری مونده نه برادری نه فک و فامیلی... نه دوستی... فقط خودشه و بچه هاش و نوهاش و یه دنیای خیلی متفاوت... دنیایی که هیچیش مثل دنیای قدیمی اون نیست! و ادمهای .. چطوری بگم... غریبه... غریبه که نه... بهتره بگم .. ادمهای تازه.... اونوقت اونه و یه سینه پر از راز و قصه و خاطره!‌  ادم ها اون ادم های سابق نیستن...هیچکدومشون خاطره های قدیمی که اون میدونه رو نمی دونن. کی میدونه وقتی مادربزرگ کنار حوض میشینه و شمعدونی ها رو اب میده به چی فکر میکنه؟‌ یا اون وقت هایی که ساکت از یه گوشه به بازی نوه هاش نگاه می کنه یاد کدوم دوست دوران بچگیش می افته؟‌


خدا وکیلی مادربزرگ های ما الان تو یه دنیای کاملا متفاوت زندگی میکنن. تا حالا فکر کردید که براشون چه سخته که تو دهه های ششم هفتم عمرشون مثلا بفهمن که اینترنت چیه و چطوری شده که همه میشینن پاش و با این اینترنال (همون اینترنت ما!) همش تلفن رو اشغال میکنن؟! حالا خدا کنه که به این زودی ها پای ادمها به ماه باز نشه!! وگرنه چطور این جور چیزا تو دنیای مادربزرگ می گنجه؟؟

از مادر بزرگ خیلی حرف دارم. بازم ازش حرف میزنم... فعلا تا بعد....



پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٩/٢٠ - نوعروس |لینک به نوشته

کنکور: ازمونی برای ساختن ‌یا نابودی؟

این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود. امان از وقتی که شانس با ادم نباشه و هر چی ازمایش می کنی جوابی نمیگیری...البته الان دیگه سرم شلوغ نیست. میبینید که... همه موهامو از  حرص کندم!

حالا که حرف درس خوندن شد می خواستم به یه موضوعی اشاره کنم... همه ما از دست این کنکور به یه نحوی کشیدیم. اون سالی که کنکور داشتیم از زندگی هیچی نفهمیدیم و وقتی که بالاخره همه چی تموم شد اول کتابامونو سوزوندیم!! خیلی از اینور اونور شنیدیم که فلانی از ترس و دلهره این غول بی شاخ ودم فلان بلارو سرخودش اورده.‌ خیلی از بچه ها بعد از یکی دو سال (گاهی هم بیشتر) خداحافظی با زندگی و قطع رابطه با همه دوستان و اشناها و حبس تو اتاق و رفت و امد انواع و اقسام معلمها وقتی اون نتیجه ای که میخواستن رو نمی گیرن اونوقت واویلا! دپرس میشن و چه میدونم هزار تا مصیبت...حالا بماند که این وسط چقدر حق کشی میشه و بچه های با استعداد از دور خارج میشن.  خلاصه کنکور تبدیل شده به یه بزینس که کلی ادم از کنارش نون می خورن! نتیجه هم این میشه که هر کی بیشتر پول خرج کنکور بکنه بیشتر شانس قبولی داره  حالا اگه سر کیسه رو حسابی شل کنه و سوالهای کنکور رو شب قبل از امتحان بخره که دیگه چه بهتر!۱۰۰ درصد قبوله!


چیز جالبی که تازگی فهمیدم اینه که اینجا بچه هایی که می خوان برای رشته های تاپ مثل پزشکی apply کنن علاوه بر اینکه باید یه امتحاناتی رو پاس کنن ( که البته مثل کنکور ما سخت نیست)  باید سابقه خوبی تو کارهای اجتماعی داشته باشن. مثلا باید تو رزومشون سابقه شرکت تو کارهای داوطلبانه ای مثل نگهداری از سالمندان یا بچه های بی سرپرست رو داشته باشه یا تو جلساتی که مثلا برای کمک به زنانی که قربانی خشونت خانوادگی بودن تشکیل میشه سهیم بوده باشن یا به بچه هایی که تو بیمارستان بستری هستن مثلا فیزیک درس بدن. خلاصه برای اینکه شانس بیشتری برای راهیابی به دانشگاه داشته باشن باید برای جامعه هم مفید باشن و خودشونو تو کارهایی که معمولا جوونا ازشون فرار میکنن درگیر کنن. به نظر من کار قشنگیه...


تازه این کار در رابطه با یه دسته دیگه از جوونا هم به درد می خوره!‌ اونایی رو میگم که بخاطر یه جرم یا بزه تو کشور ما  می افتن تو ندامتگاه و  به لطف فضای اونجا از اوونی هم که بودن بدتر می شن!‌ اینجا در عوض بچه ها یی که همچین مشکلایی دارن برای اینکه درس عبرت جانانه ای بگیرن باید ساعات طولانی رو صرف شرکت تو امور خیریه اجتماعی کنن تا ادم بشن!‌  مثلا به سالمندها برای حمام کردن کمک کنن و زیرشونو تمیز کنن!!‌چششونم دراد!! هه هه هه!!!

جالبه نه؟‌

...حالا از همه اینها گذشته اینو ببینید:


فکر میکنید این بچه چیکار کرده که دستگیرش کردن؟؟


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٩/۸ - نوعروس |لینک به نوشته