نوعروس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
نمیدانم چه می خواهم بگویم!!

 
این عبارت اول یکی از ترانه های اخرین البوم  محمد اصفهانیه - تا اونجایی که من میدونم- که من خیلی دوست دارم. ایران که بودیم- این سفر اخری- تو بازار بود. هر وقت اینجا به این ترانه گوش میکنم یاد اون سفر می افتم و همه خاطره هاش برام زنده می شه... اونم حالا که تو خماری شب عید ایرانم...
 
حالا از صبح این شعر و اهنگ افتاده تو سرم و بیچارم کرده!!! گاهی یهو مثل دیوونه ها اشک تو چشام جمع میشه و باید با هزار بدبختی صورتم رو  از همکارام اینجا فایم کنم.
واقعا انگار نمیدانم چه می خواهم بگویم!! نا سلامتی  باید الان از بهار بنویسم و سال نو رو تبریک بگم...

           اما برای من دور ز خونه بهارا هم مثل خزون میمونه!

دو تا ماهی خریدیم... یکی قرمز قرمزه و اون یکی رگه های سیاه رو باله هاش داره...تو تنگ بلور اینور اونور میرن و می چرخن. کلی دو دل بودم که امسال ماهی بگیرم یا نه.. اخه امان از روزی که ببینم رو اب اومدن و ... مر..د..ن..  اه! من دم عیدی چرا دارم از مردن مینویسم؟؟  - ولی حالا که حرفش شد یادی کنم از کسایی که امسال رفتن... اونایی که امسال نیستن تا سال نو رو جشن بگیرن... تا بهار رو ببینن... اونایی که امسال سر سفره هفت سینشون عزیزی جاش خالیه....یادشون بخیر...

                             

                                                      سال نو مبارک

در اين سالی كه در پيش است
نمی دانم چه تقديری مرا فرموده ای، ليكن
در
آغاز طلوع روشن سالی كه می آيد
كمك كن تا رها سازم ز خود
من كوله بار يك هزار و سيصد و افسوس
هزار و سيصد و اندوه
خدايا مهربانم كن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضايت را عطايم كن
بفهمان زندگی زيباست
خداوندا، تو راه سبز ايمان را نشانم ده
رفيقا! مهربانا! عاشقم فرما
تو پاكم كن، قرارم ده
كريما، دستهای گرم و لبخندی، عطايم كن
تو ای نزديك تر از من با من
اينك مرا درياب، پناهم ده
خداوندا
نمی دانم چه تقديری مرا فرموده ای اما
برای مردمان خوب اين وادی
عطا فرما
هزار اميد
هزار و سيصد آگاهی
هزار و سيصد و هشتاد بهروزی
هزار و سيصد و هشتاد و شش لبخند زيبا را...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - نوعروس |لینک به نوشته

توضيح

هفته پیش تو وبلاگ زیتون یه کامنت گذاشته بودم. یکی از موضوعات بحث زیتون در باره خرافات و اینکه چرا مردم ما اینقدر مثلا  به امامزاده ها بها میدن بود ( میتونید پستش رو اگه میخواید خودتون بخونید. من متاسفانه بلد نیستم لینک اینجا بذارم. پست  يک شنبه، ۶ اسفند ۱۳۸۵ است...) دو نفر از خوانندگان بحثی رو شروع کردن و بعدش نیمه کاره موند. من از اون جایی که دوست ندارم تو وبلاگ دیگران تریبون رو بگیرم دستم و کلا موضوع اون پست رو عوض کنم و حوصله خیلی از خوانندگان و صاحب وبلاگ رو ( البته اگه صاحب وبلاگ خودش از این یکی بدو کردن خوانندگان که تعداد کامنت ها رو بالا میبره خوشش نیاد که من میدونم زیتون از این دسته نیست.. ) با بحث نا مربوط سر ببرم گفتم که جواب نظرات اون ۲ نفر رو تو وبلاگ خودم میدم و نظرم رو بنویسم. اگه خواستن بیان بخونن و نظرشونو بگن ( اینجا تریبون یه طرفه نیست. میتونید نظرتونو بگید!) اگه نمیخوانم نیان!  در جهل مرکب ابدالدهر بمانند!!! هه هه هه .....

به نظر من متاسفانه گاهی اوقات ما همه چی رو با هم قاطی میکنیم...  من نمي گم که خرافات خوبه و اصلا هم با خرافه پرستی -خصوصا مذهبی- موافق نیستم. منظور من اینه که حالا تقصیر فلان امامزاده چیه که به اسم اون و دین یه عده مردم رو میچاپن و به هر بهونه ای از مردم ساده و خرافاتی استفاده میکنن که به منافع خودشون برسن و با تحمیق مردم خیلی کارا میکنن که مردم راضی نیستن؟؟ اون امامزاده سالهاست اونجا بوده و مردم خیلی پیش از من و شما و پیش از این رژیم اونجا میرفتن و حالا خیلی ها اعتقاد داشتن خیلی ها هم نداشتن که مسئله ای کاملا شخصیه و به هیچکی هم مربوط نیست. اصلا به نظر من دین کاملا مقوله ای شخصی و خصوصیه! ولی انصافم خوب چیزیه! چرا باید تقصیر رو به گردن اون امامزاده انداخت؟ اون که نمیتونه از قبر در بیاد و جلوی اینا رو بگیره!! ....بعدش اینکه من اگر هم ادم معتقدی باشم نیازی به خوندن سایت های معلوم الحال () برای  اشراف پیدا کردن بر  اعتقادم ندارم و  مطمئن باشید من میتونم در مورد اعتقاد خودم  با هر کسی تبادل نظر کنم.  خوب فکر کنم دیگه بسه!

تازگی به اهنگای بنیامین معتاد شدم!! فکر کنم به سندرم حاد اعتیاد کوتاه مدت به خواننده ها دچار شدم. تا هفته پیش شب و روز اهنگای قدیمی گوگوش رو گوش میکردم و ویدئو های قدیمیشو داونلود میکردم:

                                  

....گلي كه دست تو چيده پيش رومه        هنوزم بادبادكامون لب بومه
    صداي پات مياد از اون سر دالون            مي گي خوبي چي چيه وفا كدومه

بين ما هر چي بوده تموم شده                عشق اين دوره چي بي دووم شده....

قبل از اونم محمد اصفهانی بود  ...حالا هم بنیامین ...(  بیماری خطرناکیه؟؟؟ ) ولی صداش قشنگه بنیامین ... اینم تو google ازش پیدا کردم:

                                                       

هه هه هه .... تو اوقات بیکاری فکر میکنم طفلی تو نونوائی کار میکنه!  اونم با چه تیپی!!

ولی از شوخی گذشته فکر کنم تو این نونوائی کلیپ جدیدش رو ساخته... به هرحال...

وای! الانم دارم اهنگ هایده رو گوش میدم:

چه کنم چی کار کنم تو منو نشناختی
تو ببین به کی به چی عشق منو باختی
چه کنم چی کار کنم تو منو نشناختی
تو ببین به کی به چی عشق منو باختی
برو که بی حقیقتی، تو قلبِ من جات نیست
اونقد از تو دور شدم، که دیگه پیدات نیست...

... بیماریم داره جدی میشه؟؟؟!!!



پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - نوعروس |لینک به نوشته

بازی خاطرات شب عيد

 تو حساب کتاب های درب و داغون من که هنوز تا عید خیلی مونده ( اخه اینجا بوی عید نمیاد!) به هر حال مثل اينکه من هم به بازی خاطرات شب عيد دعوت شدم که تکرار تجربه بازی شب يلداست و بايد جالبترین خاطره تعطیلات نوروزی  یا چهار شنبه سوری  رو که تجربه کردی بنویسی و فقط از ۳ نفر دیگه دعوت کنی که اونها هم بیان تو این بازی ( ياد پيک شادی افتادم و تکاليف عيد!)

برای من که هميشه عيد پر از خاطرات خوب بوده ( دقت کنيد ها!‌ بوده! اينجا تو غربت که همچين خاطرات خوبی از عيد ندارم...بيشتر دلتنگيه تا ... بگذريم)... خلاصه از امتحانای ثلث دوم و بوی عید و خونه تکونی و از زیر کار های خونه در رفتن گرفته تا خروار خروار خريد های ميوه و شيرينی مامان بابا و من و خواهرم تو کف عيدی های درراه و بعدش زير نظر گرفتن ويترين اون اسباب بازی فروشی سر تجريش (که اخرین باری که از جلوش رد شدم بقالی شده بود!!) برای انتخاب اينکه با عيدی های نگرفته چی بخريم... ااااااي يادش بخير!!! 

جالبترین خاطره از عید که الان یادم میاد اینه: (یه کم پیچیدست خوب دقت کنید!!)
نوروز ۸۲ بود فکر کنم. همون سالی که امریکا به عراق حمله کرد. دسته جمعی رفته بودیم شمال. مثل خیلی عید های دیگه... با این تفاوت که اون سال اولین سالی بود که من و لوئی با خانواده هامون اونجا بودیم. اون موقع با هم نامزد بودیم... ویلای اونا خیلی بزرگ بود ۲ طبقه کاملا مجزا و فول!!! ما هم  ۳-۴ خانواده می شدیم... مثل هر سال شلوغ پلوغ می کردیم. ولی حواس همه تقریبا همش به اخبار بود و وضعیت عراق رو دنبال میکردن.
مامان بابای ما همچ کدوم تعصبی نیستن ولی دیگه نه اینطور که مثلا ما با هم بریم حموم!!!!
اره خلاصه اون روز برای ناهار بساط کباب و منقل رو علم کرده بودیم و همه حسابی بوی دود گرفته بودیم...  من قبل از ناهار رفتم یه دوش بگیرم. به مامانم یواشکی گفتم تا ناهار رو بکشید من اومدم و رفتم طبقه بالا. از اون ور نگو لوئی هم همین تصمیم رو میگیره (چه تفاهمی!!!) ‌به باباش میگه و میاد بالا ولی چون میبینه مامان بزرگ من ( که گوشاش کمی سنگینه) داره تو اتاق حموم دار  نماز میخونه میره حموم پائین. خلاصه ناهارو میکشن و همه میگن اینا ( یعنی ما) کوشن؟؟‌ مامان من و بابای لوئی همزمان اعلام میکنن که ما رفتیم حموم(!!)‌ و یه طورایی ضایع میشه! خصوصا وقتی مامان بزرگ من میگه که من که صدای اب از حموم نشنیدم... کجا رفتن حموم؟؟؟!!
خلاصه طوری شد که تا ۲ هفته بعدش که اونجا بودیم خواهرم وامیستاد دم در و من میرفتم حموم!!!‌ لوئی هم که از خجالتش اصلا حموم نرفت!

این بود جالبترین خاطره من... من هم از هیرودیا و  mimes2 و  زيتون دعوت میکنم تو این بازی شرکت کنن.

 

              راستی عید همه پیشاپیش مبارک!!!


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/۸ - نوعروس |لینک به نوشته

من برگشتم!ا

تصویر تو
گوشه ی تاریک مردم چشمم می لغزد
لرزان و نحیف
به آدمی می ماند هنوز
لکه ای که محو می شود،
از پس آخرین نفسهای این شب
تو کوچک شده ای یا من بزرگ
که می توانم اینگونه
با اشکی
از دیده
بچکانمت؟
اسیه ضیایی (دفتر شعر)


اول از همه میخواستم بگم که تو این مدت که من نبودم فقط ۱-۲ نفر از حالم پرسیدن که ازشون خیلی ممنونم. چه خوبه ادم وقتی از یکی مدتی خبر نداره یه حالی ازش بپرسه ( البته اینو کلی میگم ها)... خلاصه بابا یه کم معرفت! صفا صمیمیت!!!

این چند وقت که چند تا سفر کاری داشتم و خیلی گرفتار کارهای پایان نامه و اين حرفا بودم. بالاخره کم کم داره تموم میشه ولی پوستم کنده شد! از اون ورم از اون کمپانی بهم زنگ زدن که بیا و کارت رو شروع کن! همه چی بد جوری قاطی پاتی شده بود. از اینور یه خروار کتاب و مقاله و جزوه و از اونورم کار جدید و گرفتاری های مربوطه.  يکی دو هفته از خستگی اين بدو بدو ها مريض شده بودم. کله پا... ولی زمان چه زود ميگذره! چند ماهه ننوشتم؟‌!

اينقدر حرف دارم که نميدونم از کجا شروع کنم. تو اين مدت اينقدر سعی کردم اتفاقاتی که ميديدم رو ضبط کنم که حالا همه چی رو قاطی کردم! يه کم بايد فکرم رو مرتب کنم ببينم کی به کی بوده...پس برمیگردم 

 

....منتظر مترو بودم. از دانشگاه بر ميگشتم و حسابی خسته بودم. بالاخره قطار اومد و همراه جمعيت سوار شدم. تا اخر خط بايد ميرفتم برای همين سريع روی اولين جای خالی نشستم. اين وقت روز (يعنی دم غروب که اينجا موقع شام خوردنه) کمتر افراد مسن تو مترو هستن و ادم با خيال راحت می تونه رو نيمکت مترو جا خوش کنه!! وقت Rush Hourيا همون ساعت اوج ترافيک بود و ادمهای خسته منتظر بودن که زودتر به مقصد برسن. توی مترو معمولا Ipodدم رو خاموش ميکنم چون با صدای قطار صدا تو صدا ميشه.

خلاصه تو فکر کارهای فردا بودم که متوجه گفتگوی دو نفر شدم که رو نیمکت پشتی من نشسته بودن. یه زن و مرد. صدای نافذ و پر حرارت مرد توجهم رو خیلی جلب کرد و ناخوداگاه گوشهام تیز شد. با انگلیسی خیلی خوبی حرف میزد ولی لهجه نا اشنایی  داشت . صدای مرد اینقدر با نفوذ و پر حرارت بود که خیلی به بحث توجهی نکردم.  تو ذهنم داشتم چهره برازنده ای برای اين صدا مي ساختم... صداش محکم بود...قوی و مردانه... بايد قد بلند باشه.. شايد کمی سبزه...اصلا نمیشد برگردم تا چهرشونو ببینم و این کنجکاوی بی دلیل رو ارضا کنم.

(گاهی خودم هم از این فضولی هام خنده ام میگیره! یه بار تو اتوبوس یه اقایی روبروم نشسته بود و خیلی شبیه پسر یه فامیل دورمون بود که میدونستم تو کانادا اقامت داره. تقریبا از اول خط که سوار شده بودم روبروی من  نشسته بود و چشم تو چشم بودیم.. وسط های راه این فضولی من رو حسابی کلافه کرده بود. بالاخره دل رو زدم به دریا و ازش پرسیدم: Excuse me sir, are you Iranian By any chance?   اونم بنده خدا کف کرد!!‌ و گفت که نه!!! ایرانی نیست. و من تا وقتی که به مقصدم رسیدم و پیاده شدم زیر نگاه های متعجبش اب شدم! خدا خدا میکردم زود پیاده بشه ولی این اتفاق هیچوقت نیافتاد!! اگه هوا اونقدر سرد نبود خودم چند تا ایستگاه زودتر پیاده می شدم...  چشمم کوووور!!!‌ بعدش که پیاده شدم و کمی فکر کردم دیدم طرف خیلی هم شبیه اون بابایی که من فکر میکردم نبود!!! می مردی خفه میشدی دختر؟؟؟؟!!!!)

 اره میگفتم! خيلی دلم ميخواست صاحب اين صدای نافذ رو ببينم و زنی که باهاش بود رو برانداز کنم و بخودم بگم : مردم چه شانسی دارن!!!

بالاخره ۲ تا ايستگاه قبل از من پياده شد. از پنجره قطاری که داشت سرعت ميگرفت ديدمش... صاحب اون صدای قشنگ کيف سياهش رو با انگشتای خيلی کوتاه و کلفتش به دست گرفته بود که با هر قدمی که با پاهای کوتاه و نابرابرش بر ميداشت تقریبا به زمین کشیده می شد...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/٦ - نوعروس |لینک به نوشته