نوعروس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
دنیای مادر بزرگ...

دوباره می خوام از مادر بزرگم بگم... از زندگی کمرنگش که با درد پا و کمر و فشار خون و قرصهای رنگارنگ تو کیسه های نایلونی و از همه مهمتر با یه تنهایی بززگ همراه شده... مادر بزرگ تو خونه خودش حالا تنها زندگی میکنه... از اینکه هر ماه خونه یکی از بچه هاش باشه خسته شده... وقتی شنیدم به خونه خودش برگشته دلم ریخت... از وقتی شریک زندگیش رو که پنجاه و چند سال با هم زندگی کرده بودن تو همون خونه از دست داده بود به اون خونه بر نگشت... واسه همین دلم ریخت... واسه همین حالم گرفته شد..
بهش زنگ زدم تا شاید کمی از شیشه های قصر تنهاییش رو بشکنم.
 صداش از پشت تلفن میلرزید... واقعا انگار شیشه تنهاییش رو شکسته بودن. صدای من رو بالاخره شناخت... و چقدر خوشحال شد!! از حالش پرسیدم... میگفت خوبه ولی خسته بود... خیلی حرف زدم باهاش... احساس میکردم چقدر ازش دورم. تو حرفاش دستم اومد که از زندگی خسته شده...یه طورایی می گفت که دیگه از زندگی چیزی نمیخواد و عمر خودش رو کرده. بهش گفتم مامان بزرگ چه حرفا میزنی... هر روز که صبح بیدار می شی ومی بینی که رو پای خودتی باید خیلی خوشحال باشی... چطور از زندگی خسته شدی؟خیلی ها امروز نتونستن طلوع خورشید رو ببینن....  خواستم یه کم دلگرمش کرده باشم... 
 گلایه هاش از تنهایی و بی وفایی دنیا دلم رو شکست. کاش بهش نزدیکتر بودم تا میتونستم ساعتها پیشش بمونم و باهاش حرف بزنم... چقدر دلم میخواد یه روز تموم کنارش بشینم و از جوونی هاش و زندگی اون دوران ازش بپرسم... از کسایی که بیشترشون دیگه نیستن و فقط تو خاطرات دوران بچگی من یه تصور کمرنگ ازشون مونده... باهاش گپ بزنم... یه طوری بهش بفهموندم که زندگی هنوزم قشنگه... باید باشه...  تا شقایق هست زندگی باید کرد....-ولی شقایق اون که دیگه نیست!!-
کاری از دست من واسه مادربزرگ بر نمیاد جز تماسهای تلفنی گاه و بیگاه و دعا های سر نماز...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/۳/٦ - نوعروس |لینک به نوشته

مرا کش!!!

با این قانون جدید برای مبارزه با بد حجابی که تازگی دوباره تو ایران علم کردنش مشکلات منم مضاعف شده!!! تو دانشگاه که بودم خوب تو این ۲-۳ سال بچه ها هم من رو میشناختن و هم به بهترین طرز ممکن سعی کرده بودم شرایط ایران رو بهشون بشناسونم اونطوری که به نظر من هست... نه اونطور که تبلیغات نشون میدن.... خلاصه هر وقت خبری از این قبیل میشد و با مثلا محمود کوچولو حرفی میزد یه طوری سعی میکردم که قضیه رو توجیه کنم و اگه هم گاهی خودمم با اون قضیه موافق نبودم نظرم رو میگفتم و خلاصه میگذشت می رفت...   ولی از وقتی کارم رو اینجا تو این شرکت بزرگ شروع کردم همه چی فرق کرده... اینجا خیلی ها اطلاعاتشون خیلی از ایران و اسلام کمه(هنوز دقیقا نفهمیدم چرا؟!) و بقول معروف پرت پرتن... کلا ادمهای اینجا خیلی با بچه های دانشگاه فرق دارن و منم خیلی باید حرفام و حرکاتم رو کنترل کنم و مواظب باشم...
از وقتی دوباره این بحث حجاب مطرح شده حتی ادمهایی که با من تا حالا سلام علیک جدی هم نداشتن میپرسن که جریان چیه؟؟ و با عکس هایی که تو ‌‌BBC از بگیر بگیر های تهران دیدن با دهن باز ازم می پرسن چطور اونجا به شما زور میکنن که چی بپوشید چی نپوشید؟؟؟؟ و چطور بخاطر این موضوع جوونا رو دستگیر می کنن؟؟؟؟!!!!!! من چی میتونم جواب بدم؟؟ 

 از همه بدتر اینه که همه میدونن که من تا ۲ ماه دیگه می خوام برم ایران!! یکی از بچه ها میگفت نکنه بری اونجا دستگیرت کنن! اون یکی میگفت واقعا تو اونجا باید از اینا سرت کنی؟؟ جالبه رئیسم میگفت: حتما خوب خودتو بپوشون اونجا به حرفشون گوش کن که نگیرنت بمونی اونجا کار ما لنگ بمونه!!! ........... بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
چیزی که از همه بیشتر دلم رو سوزوند این بود که سر ناهار یکی از معدود بچه های شرکت که مثل من اهل امریکای شمالی نیست و اهل مراکشه -نمیدونم واسه ضایع کردن من یا چی؟- میگفت تو مراکش ما هم مسلمونیم ولی اینطوری حجاب رو زورمون نمیکنن و حتی تو ساحل هم میتونیم با بیکینی بریم و آزادیم... بعدش ازم پرسید: راستی تو ایران هم یه خانواده مثل ما همه تو یه ظرف و با دست غذا میخورن؟؟!!! ...........اه اه اه اه اه !!!! تازه افتخارم میکرد!!!! منم گفتم نه عزیزم ما با دست تو یه بشقاب غذا نمی خوریم...شما هم آزادید با بیکینی میرید لب ساحل -خوش به حالتون- واسه اینکه پول مفت نفت که ندارید که کلی شو بدزدن ولی بازم اونقدر باشه که با ته موندشن یه مملکت همچی کمو بیش بچرخه و مردمشم با دست از یه بشقاب غذا نخورن!! عزیزم اگه توریستا نیان مراکش مراکش رو کی بکشه؟؟؟؟؟؟


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٢/۱٥ - نوعروس |لینک به نوشته

افسوس...

چند روزه باهاش قهری... زیر بارون که قدم میزنی همش تو این فکری که چقدر ازش بدت اومده... همه کار هاش حالت رو به هم میزنه... حتی دیگه نمیخوای تو صورتش نگاه کنی..از بس باهاش بحث کردی خسته شدی... تحمل لج و لجبازی هاش رو نداری... از خودت می پرسی که چرا هر بار میخواید با هم حرف بزنید کار به جرو بحث و دعوا میکشه. چرا اصلا حرف همو نمی فهمید...  چرا این اشتباه رو کردی؟؟؟؟ دیگه بریدی... نمیدونی چکار باید بکنی... فقط افسوس میخوری... افسوس...
 از اون عشق و عاشقی پررنگ و پرسوز دیگه خبری نیست! خودت هم نمیدونی چطور شد... چرا همه چی اینطوری به هم خورد...اخه چطور می شه ادمها اینطور عوض شن؟
همش یاد حرف اون دوستت می افتی که میگفت: عشق و نفرت از یه ریشه ان. با خودت میگی: راست میگفت!!!
فکرهای زیادی از سرت میگذره. نمیدونی با کی حرف بزنی. نمیدونی اصلا با کسی حرف بزنی یا نه! پس چطوری باید این مشکل رو حل کنی؟ اصلا میشه حلش کرد؟

.... دیگه با هم غریبه شدید! الان ۳ ماه و ۲۳ روزه که از هم جدا زندگی میکنید. فقط شب ها تو یه خونه میخوابید... اونم جدا! مثل دو تا همخونه. روزها همینطور میگذرن. دیگه بهارم داره تموم میشه... از این  وضع خسته شدی... ولی نمی خوای بری باهاش حرف بزنی... اصلا!!

.... دیگه منتظر اونم نیستی که بیاید و باهات صحبت کنه. به این مدل زندگی عادت کردی. تا دیروقت سر کار می مونی چون کسی تو خونه منتظرت نیست. از هم باز هم دورتر و دورتر می شید. دیگه هیچی برات مهم نیست... خودتم نمیدونی این وضع داره به کجا میره... نمی خوایم بدونی....


.... پیغام روی پیغامگیر داغونت کرد... اون کی ازمایش داده بود؟؟؟  برای چی باید بره کلنیک لوکمی؟

انگار یه تیکه از تنت کنده شد... قلبت یخ زد... حس کسی رو داری که سر گنجشکی رو بریده.... حالا از خودت متنفری... خیلی زیاد... خیلی زیاد... خیلی زیاد...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٢/٢ - نوعروس |لینک به نوشته

نوعروس ۱ ساله شد!

                                                           

تنها چیزی که الان میتونم بگم اینه که زمان چقدر زود میگذره!!! انگار همین دیروز بود که داشتم با همین کیبورد سروکله میزدم تا به هزار زحمت ۲ کلمه فارسی بنویسم که اونم ۱۰ دقیقه طول میکشید و اخرشم که نوشته ام رو پست میکردم میدیدم ۱۰ جا غلط تایپی دارم!!! هه هه هه ... حداقل الان تایپ فارسیم پیشرفت کرده!!!
ولی مهمترین حسن داشتن نوعروس واسه من اشنایی با دوستان عزیزیه که ندیده و نشناخته دوستشون دارم. خوشحالم که اینجام.......... و اینجایید....


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/۱/٢٢ - نوعروس |لینک به نوشته

...We have to move on

1) نمیدونم وقتی یه حادثه تلخ یا یه اتفاق ناگوار برامون میافته که بد جوری زمینمون میزنه و به هممون میریزه بعدش چقدر طول میکشه که بتونیم اونو فراموش کنیم... پا شیم کمر مون رو راست کنیم و یه نفس عمیق بکشیم و زندگی رو ادامه بدیم. ایا اصلا میتونیم؟ تو یه سریال تلویزیونی میدیدم که یه دونده یه پاش رو از دست داده بود و خیلی ناراحت بود... به پرستار میگفت حالا من چی کار کنم؟ چطور زندگی کنم؟؟
برام خیلی جالب بود وقتی پرستار با یه چهره و لحن عادی بهش گفت:هیچی! زندگی میکنی!!! و خوشحال خواهی بود که اون یکی پات سالمه!!!‌ و ادامه داد: 

                                                                    You have to move on! That's it

 واقعا ....واقعا سخته نه؟؟؟ ولی چه خوبه ادم بتونه چنین دیدی نسبت به زندگی داشته باشه...


2) برنامه سال تحویل رو از شبکه تهران میدیدم... همینطوری از رو بیکاری... وسطش یهو دیدم صدای ابی داره از تلویزیون پخش میشه!!!! اهنگ خلیج رو پخش میکرد!  یه کم که دقت کردم دیدم نه بابا!‌ اقای قاسم افشاره!! با چه پر رویی اهنگ ابی رو واو به واو داشت میخوند تو یه کلیپ با کمال وقاحت و فضاحت!!‌ واقعا دلم برای ابی سوخت!! اخه همه هم میدونن که این اهنگ مال ابیه!! اصلا اون این اهنگ با اسم ابی معروف شد و با صدای ابی... حالا چرا صدای این اقا (قاسم افشار) حلاله -اونم با اون قیافه تابلو!!!-  ‌ولی صدای ابی حرامه!!!  به نظر من که خود این کاری که اینا کردن دزدیه.... حرامه!!!!‌ به هر حال!                   Ebi should move on!!!

من فعلا برم.... تا بعد...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/۱/۱٩ - نوعروس |لینک به نوشته

نمیدانم چه می خواهم بگویم!!

 
این عبارت اول یکی از ترانه های اخرین البوم  محمد اصفهانیه - تا اونجایی که من میدونم- که من خیلی دوست دارم. ایران که بودیم- این سفر اخری- تو بازار بود. هر وقت اینجا به این ترانه گوش میکنم یاد اون سفر می افتم و همه خاطره هاش برام زنده می شه... اونم حالا که تو خماری شب عید ایرانم...
 
حالا از صبح این شعر و اهنگ افتاده تو سرم و بیچارم کرده!!! گاهی یهو مثل دیوونه ها اشک تو چشام جمع میشه و باید با هزار بدبختی صورتم رو  از همکارام اینجا فایم کنم.
واقعا انگار نمیدانم چه می خواهم بگویم!! نا سلامتی  باید الان از بهار بنویسم و سال نو رو تبریک بگم...

           اما برای من دور ز خونه بهارا هم مثل خزون میمونه!

دو تا ماهی خریدیم... یکی قرمز قرمزه و اون یکی رگه های سیاه رو باله هاش داره...تو تنگ بلور اینور اونور میرن و می چرخن. کلی دو دل بودم که امسال ماهی بگیرم یا نه.. اخه امان از روزی که ببینم رو اب اومدن و ... مر..د..ن..  اه! من دم عیدی چرا دارم از مردن مینویسم؟؟  - ولی حالا که حرفش شد یادی کنم از کسایی که امسال رفتن... اونایی که امسال نیستن تا سال نو رو جشن بگیرن... تا بهار رو ببینن... اونایی که امسال سر سفره هفت سینشون عزیزی جاش خالیه....یادشون بخیر...

                             

                                                      سال نو مبارک

در اين سالی كه در پيش است
نمی دانم چه تقديری مرا فرموده ای، ليكن
در
آغاز طلوع روشن سالی كه می آيد
كمك كن تا رها سازم ز خود
من كوله بار يك هزار و سيصد و افسوس
هزار و سيصد و اندوه
خدايا مهربانم كن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضايت را عطايم كن
بفهمان زندگی زيباست
خداوندا، تو راه سبز ايمان را نشانم ده
رفيقا! مهربانا! عاشقم فرما
تو پاكم كن، قرارم ده
كريما، دستهای گرم و لبخندی، عطايم كن
تو ای نزديك تر از من با من
اينك مرا درياب، پناهم ده
خداوندا
نمی دانم چه تقديری مرا فرموده ای اما
برای مردمان خوب اين وادی
عطا فرما
هزار اميد
هزار و سيصد آگاهی
هزار و سيصد و هشتاد بهروزی
هزار و سيصد و هشتاد و شش لبخند زيبا را...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - نوعروس |لینک به نوشته

توضيح

هفته پیش تو وبلاگ زیتون یه کامنت گذاشته بودم. یکی از موضوعات بحث زیتون در باره خرافات و اینکه چرا مردم ما اینقدر مثلا  به امامزاده ها بها میدن بود ( میتونید پستش رو اگه میخواید خودتون بخونید. من متاسفانه بلد نیستم لینک اینجا بذارم. پست  يک شنبه، ۶ اسفند ۱۳۸۵ است...) دو نفر از خوانندگان بحثی رو شروع کردن و بعدش نیمه کاره موند. من از اون جایی که دوست ندارم تو وبلاگ دیگران تریبون رو بگیرم دستم و کلا موضوع اون پست رو عوض کنم و حوصله خیلی از خوانندگان و صاحب وبلاگ رو ( البته اگه صاحب وبلاگ خودش از این یکی بدو کردن خوانندگان که تعداد کامنت ها رو بالا میبره خوشش نیاد که من میدونم زیتون از این دسته نیست.. ) با بحث نا مربوط سر ببرم گفتم که جواب نظرات اون ۲ نفر رو تو وبلاگ خودم میدم و نظرم رو بنویسم. اگه خواستن بیان بخونن و نظرشونو بگن ( اینجا تریبون یه طرفه نیست. میتونید نظرتونو بگید!) اگه نمیخوانم نیان!  در جهل مرکب ابدالدهر بمانند!!! هه هه هه .....

به نظر من متاسفانه گاهی اوقات ما همه چی رو با هم قاطی میکنیم...  من نمي گم که خرافات خوبه و اصلا هم با خرافه پرستی -خصوصا مذهبی- موافق نیستم. منظور من اینه که حالا تقصیر فلان امامزاده چیه که به اسم اون و دین یه عده مردم رو میچاپن و به هر بهونه ای از مردم ساده و خرافاتی استفاده میکنن که به منافع خودشون برسن و با تحمیق مردم خیلی کارا میکنن که مردم راضی نیستن؟؟ اون امامزاده سالهاست اونجا بوده و مردم خیلی پیش از من و شما و پیش از این رژیم اونجا میرفتن و حالا خیلی ها اعتقاد داشتن خیلی ها هم نداشتن که مسئله ای کاملا شخصیه و به هیچکی هم مربوط نیست. اصلا به نظر من دین کاملا مقوله ای شخصی و خصوصیه! ولی انصافم خوب چیزیه! چرا باید تقصیر رو به گردن اون امامزاده انداخت؟ اون که نمیتونه از قبر در بیاد و جلوی اینا رو بگیره!! ....بعدش اینکه من اگر هم ادم معتقدی باشم نیازی به خوندن سایت های معلوم الحال () برای  اشراف پیدا کردن بر  اعتقادم ندارم و  مطمئن باشید من میتونم در مورد اعتقاد خودم  با هر کسی تبادل نظر کنم.  خوب فکر کنم دیگه بسه!

تازگی به اهنگای بنیامین معتاد شدم!! فکر کنم به سندرم حاد اعتیاد کوتاه مدت به خواننده ها دچار شدم. تا هفته پیش شب و روز اهنگای قدیمی گوگوش رو گوش میکردم و ویدئو های قدیمیشو داونلود میکردم:

                                  

....گلي كه دست تو چيده پيش رومه        هنوزم بادبادكامون لب بومه
    صداي پات مياد از اون سر دالون            مي گي خوبي چي چيه وفا كدومه

بين ما هر چي بوده تموم شده                عشق اين دوره چي بي دووم شده....

قبل از اونم محمد اصفهانی بود  ...حالا هم بنیامین ...(  بیماری خطرناکیه؟؟؟ ) ولی صداش قشنگه بنیامین ... اینم تو google ازش پیدا کردم:

                                                       

هه هه هه .... تو اوقات بیکاری فکر میکنم طفلی تو نونوائی کار میکنه!  اونم با چه تیپی!!

ولی از شوخی گذشته فکر کنم تو این نونوائی کلیپ جدیدش رو ساخته... به هرحال...

وای! الانم دارم اهنگ هایده رو گوش میدم:

چه کنم چی کار کنم تو منو نشناختی
تو ببین به کی به چی عشق منو باختی
چه کنم چی کار کنم تو منو نشناختی
تو ببین به کی به چی عشق منو باختی
برو که بی حقیقتی، تو قلبِ من جات نیست
اونقد از تو دور شدم، که دیگه پیدات نیست...

... بیماریم داره جدی میشه؟؟؟!!!



پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - نوعروس |لینک به نوشته

بازی خاطرات شب عيد

 تو حساب کتاب های درب و داغون من که هنوز تا عید خیلی مونده ( اخه اینجا بوی عید نمیاد!) به هر حال مثل اينکه من هم به بازی خاطرات شب عيد دعوت شدم که تکرار تجربه بازی شب يلداست و بايد جالبترین خاطره تعطیلات نوروزی  یا چهار شنبه سوری  رو که تجربه کردی بنویسی و فقط از ۳ نفر دیگه دعوت کنی که اونها هم بیان تو این بازی ( ياد پيک شادی افتادم و تکاليف عيد!)

برای من که هميشه عيد پر از خاطرات خوب بوده ( دقت کنيد ها!‌ بوده! اينجا تو غربت که همچين خاطرات خوبی از عيد ندارم...بيشتر دلتنگيه تا ... بگذريم)... خلاصه از امتحانای ثلث دوم و بوی عید و خونه تکونی و از زیر کار های خونه در رفتن گرفته تا خروار خروار خريد های ميوه و شيرينی مامان بابا و من و خواهرم تو کف عيدی های درراه و بعدش زير نظر گرفتن ويترين اون اسباب بازی فروشی سر تجريش (که اخرین باری که از جلوش رد شدم بقالی شده بود!!) برای انتخاب اينکه با عيدی های نگرفته چی بخريم... ااااااي يادش بخير!!! 

جالبترین خاطره از عید که الان یادم میاد اینه: (یه کم پیچیدست خوب دقت کنید!!)
نوروز ۸۲ بود فکر کنم. همون سالی که امریکا به عراق حمله کرد. دسته جمعی رفته بودیم شمال. مثل خیلی عید های دیگه... با این تفاوت که اون سال اولین سالی بود که من و لوئی با خانواده هامون اونجا بودیم. اون موقع با هم نامزد بودیم... ویلای اونا خیلی بزرگ بود ۲ طبقه کاملا مجزا و فول!!! ما هم  ۳-۴ خانواده می شدیم... مثل هر سال شلوغ پلوغ می کردیم. ولی حواس همه تقریبا همش به اخبار بود و وضعیت عراق رو دنبال میکردن.
مامان بابای ما همچ کدوم تعصبی نیستن ولی دیگه نه اینطور که مثلا ما با هم بریم حموم!!!!
اره خلاصه اون روز برای ناهار بساط کباب و منقل رو علم کرده بودیم و همه حسابی بوی دود گرفته بودیم...  من قبل از ناهار رفتم یه دوش بگیرم. به مامانم یواشکی گفتم تا ناهار رو بکشید من اومدم و رفتم طبقه بالا. از اون ور نگو لوئی هم همین تصمیم رو میگیره (چه تفاهمی!!!) ‌به باباش میگه و میاد بالا ولی چون میبینه مامان بزرگ من ( که گوشاش کمی سنگینه) داره تو اتاق حموم دار  نماز میخونه میره حموم پائین. خلاصه ناهارو میکشن و همه میگن اینا ( یعنی ما) کوشن؟؟‌ مامان من و بابای لوئی همزمان اعلام میکنن که ما رفتیم حموم(!!)‌ و یه طورایی ضایع میشه! خصوصا وقتی مامان بزرگ من میگه که من که صدای اب از حموم نشنیدم... کجا رفتن حموم؟؟؟!!
خلاصه طوری شد که تا ۲ هفته بعدش که اونجا بودیم خواهرم وامیستاد دم در و من میرفتم حموم!!!‌ لوئی هم که از خجالتش اصلا حموم نرفت!

این بود جالبترین خاطره من... من هم از هیرودیا و  mimes2 و  زيتون دعوت میکنم تو این بازی شرکت کنن.

 

              راستی عید همه پیشاپیش مبارک!!!


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/۸ - نوعروس |لینک به نوشته

من برگشتم!ا

تصویر تو
گوشه ی تاریک مردم چشمم می لغزد
لرزان و نحیف
به آدمی می ماند هنوز
لکه ای که محو می شود،
از پس آخرین نفسهای این شب
تو کوچک شده ای یا من بزرگ
که می توانم اینگونه
با اشکی
از دیده
بچکانمت؟
اسیه ضیایی (دفتر شعر)


اول از همه میخواستم بگم که تو این مدت که من نبودم فقط ۱-۲ نفر از حالم پرسیدن که ازشون خیلی ممنونم. چه خوبه ادم وقتی از یکی مدتی خبر نداره یه حالی ازش بپرسه ( البته اینو کلی میگم ها)... خلاصه بابا یه کم معرفت! صفا صمیمیت!!!

این چند وقت که چند تا سفر کاری داشتم و خیلی گرفتار کارهای پایان نامه و اين حرفا بودم. بالاخره کم کم داره تموم میشه ولی پوستم کنده شد! از اون ورم از اون کمپانی بهم زنگ زدن که بیا و کارت رو شروع کن! همه چی بد جوری قاطی پاتی شده بود. از اینور یه خروار کتاب و مقاله و جزوه و از اونورم کار جدید و گرفتاری های مربوطه.  يکی دو هفته از خستگی اين بدو بدو ها مريض شده بودم. کله پا... ولی زمان چه زود ميگذره! چند ماهه ننوشتم؟‌!

اينقدر حرف دارم که نميدونم از کجا شروع کنم. تو اين مدت اينقدر سعی کردم اتفاقاتی که ميديدم رو ضبط کنم که حالا همه چی رو قاطی کردم! يه کم بايد فکرم رو مرتب کنم ببينم کی به کی بوده...پس برمیگردم 

 

....منتظر مترو بودم. از دانشگاه بر ميگشتم و حسابی خسته بودم. بالاخره قطار اومد و همراه جمعيت سوار شدم. تا اخر خط بايد ميرفتم برای همين سريع روی اولين جای خالی نشستم. اين وقت روز (يعنی دم غروب که اينجا موقع شام خوردنه) کمتر افراد مسن تو مترو هستن و ادم با خيال راحت می تونه رو نيمکت مترو جا خوش کنه!! وقت Rush Hourيا همون ساعت اوج ترافيک بود و ادمهای خسته منتظر بودن که زودتر به مقصد برسن. توی مترو معمولا Ipodدم رو خاموش ميکنم چون با صدای قطار صدا تو صدا ميشه.

خلاصه تو فکر کارهای فردا بودم که متوجه گفتگوی دو نفر شدم که رو نیمکت پشتی من نشسته بودن. یه زن و مرد. صدای نافذ و پر حرارت مرد توجهم رو خیلی جلب کرد و ناخوداگاه گوشهام تیز شد. با انگلیسی خیلی خوبی حرف میزد ولی لهجه نا اشنایی  داشت . صدای مرد اینقدر با نفوذ و پر حرارت بود که خیلی به بحث توجهی نکردم.  تو ذهنم داشتم چهره برازنده ای برای اين صدا مي ساختم... صداش محکم بود...قوی و مردانه... بايد قد بلند باشه.. شايد کمی سبزه...اصلا نمیشد برگردم تا چهرشونو ببینم و این کنجکاوی بی دلیل رو ارضا کنم.

(گاهی خودم هم از این فضولی هام خنده ام میگیره! یه بار تو اتوبوس یه اقایی روبروم نشسته بود و خیلی شبیه پسر یه فامیل دورمون بود که میدونستم تو کانادا اقامت داره. تقریبا از اول خط که سوار شده بودم روبروی من  نشسته بود و چشم تو چشم بودیم.. وسط های راه این فضولی من رو حسابی کلافه کرده بود. بالاخره دل رو زدم به دریا و ازش پرسیدم: Excuse me sir, are you Iranian By any chance?   اونم بنده خدا کف کرد!!‌ و گفت که نه!!! ایرانی نیست. و من تا وقتی که به مقصدم رسیدم و پیاده شدم زیر نگاه های متعجبش اب شدم! خدا خدا میکردم زود پیاده بشه ولی این اتفاق هیچوقت نیافتاد!! اگه هوا اونقدر سرد نبود خودم چند تا ایستگاه زودتر پیاده می شدم...  چشمم کوووور!!!‌ بعدش که پیاده شدم و کمی فکر کردم دیدم طرف خیلی هم شبیه اون بابایی که من فکر میکردم نبود!!! می مردی خفه میشدی دختر؟؟؟؟!!!!)

 اره میگفتم! خيلی دلم ميخواست صاحب اين صدای نافذ رو ببينم و زنی که باهاش بود رو برانداز کنم و بخودم بگم : مردم چه شانسی دارن!!!

بالاخره ۲ تا ايستگاه قبل از من پياده شد. از پنجره قطاری که داشت سرعت ميگرفت ديدمش... صاحب اون صدای قشنگ کيف سياهش رو با انگشتای خيلی کوتاه و کلفتش به دست گرفته بود که با هر قدمی که با پاهای کوتاه و نابرابرش بر ميداشت تقریبا به زمین کشیده می شد...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/٦ - نوعروس |لینک به نوشته

يلدا .. يلدا ... يلدا....

اين بازی شب يلدا خيلی جالب بود. من که امروز بيشتر وقتم رو پای خوندن وبلاگ ها گذروندم و کلی فضولی کردم. البته خيلی هم که فضولی نيست. خوب خودشون نوشتن!
خلاصه که تو اين ايام تعطيل سرم گرم شد. البته من همه وبلاگر ها رو خيلی نميشناسم ولی باز هم کيف کردم...

بازی که دیگه تموم شده و کسی هم رسما از من دعوت نکرد ولی من هم تو این بازی شرکت ميکنم که مشت محکمی بر دهان ابرقدرتها و امريکا و اسرائيل بزنم !!!!! شرکت تو اين بازی حق مسلم ماست! (دیگه نمیخوام این جمله رو بشنوم یا ببینم یا هر چی...)

یکی از چیزهایی که خیلی ها در مورد من نمیدونن اینه که من ... چطوری بگم... خیلی سخته .. من دماغم رو عمل کردم! ... وای گفتم!! ‌   پیش خودمون بمونه ها! خیلی از اقوام لوئی (همسرم) نمیدونن ها!!!!  حتی دوستایی که اینجا دارم هم میچکدومشون نفهمیدن! دست دکتر یوشی درد نکنه که کارش حرف نداره! ( خوب این هم راز دوم!!)

سوم اینکه من از پوشیدن کفش پاشنه بلند کمی بدم میاد... لق لق میزنم...

بعدشم ... اینکه من تو تگزاس بدون گواهی نامه ایالتی رانندگی کردم!! البته فقط ۴۰ دقیقه!

اخریشم بگم و برم... تو بچگیم وقتی۶ سالم بود یه بار خواهر کوچیکم رو زدم همچی که پشت طفلک کبود شد! ( خدا من رو بکشه....) بهش گفتم تو رو خدا به مامان نگو... اونم نگفت.....طفلک گفت خوردم زمین... تا امروز هم هیچکس جز من و خواهرم این موضوع رو نمیدونست. قربون خواهر گلم برم...

خوب اینم از اعترافات من.... اخریش حالم رو گرفت...  فعلا من برم... تا بعد...

 راستی

   Merry Christmas and Happy Holidays


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٠/٦ - نوعروس |لینک به نوشته